...* ๑۩۞۩๑ تریفه ๑۩۞۩๑ *...
دخترک بهانه های ساده ی خوشبختی
تو لبریز نگاهم می کنی. آذر آبادگان مقدس،این نهمین ماه نه این ماه نهم . چه ترکیبی ماه نهم . اولین سر فصل آشنایی شد .این بهانه های ساده ی خوشبختی ... راستی که فروغ کجاها بداد روزهای بیدادم نرسید . بی آروزیی را چه سالها که آرزو نکردم و چه روزها و چه شبها به انتظار فرود الهه ایی به سر می بردم ،شبان غم تنهایی خویش را . دلواپس ترین ثانیه های نوجوانی را به خلوتی نخواسته مهمان می شدم و به تمام آنانی که نشناخته ام می خندیدم که چه احمقانه به زندگی می نگریسته اند . و بی خیال تمام خیالهای خام باز دل می بستم و به همان یک مشت حروف الفبا که یادمانم روزهای سرخوشی کودکی بود . سالها از پی هم می گریختند و چون آهویی گریز پا در دامان این دشت هوسناک بی هیچ پروایی باز ادامه می دادم و تا رسیدن روی از خط افق بر نمی گرفتم . چه ساعتها که بی دریغ حرام می شدند و من تک تک عقربه ها را غسل می دادم میان شرشر باران های پاییز هرسال. هر چقدر هم به این لعنتی حافظه ام فشار می آورم یادم نمی آید چتری داشته ام تا که سمفونی باران غربت را به آن روزهای تردید پیوند نداده باشم . راستی صدای باران روی چتر چه طعمی دارد . من که هیچ لذتی برایم ندارد .چه خاطره ها را نیافریده از خودم گرفتم . حتی گاهی جرأت به زبان آوردن لفظ خاطره را نداشتم . برای تمام آنانی که بی تفاوت فراموششان کردم یک یاد بود می گیرم . نه . یک زنده یاد تا که یادم بمانند و بی مانندیشان را به هیچ ندهم . راستی که برف می بارد . من هم پاکی صحن حرم طلا را می خواهم . آن صعود سعادت و نزول بختی رام را . فرشی از شادمانگی را پیش روی پای شما که هرگز ندیده ام ، هرگز نشناخته ام می اندازم تا که همانجا که لایق وجود نازنینتان است. شه نشین دلم رواق شماست. و کنار بی تابی های وجودتان ای آنانی که هیچ با شما نزیسته ام . آنانی که هیچ برایتان ارمغان نیاورده ام . آنانی که هیچ گاه فراموشی در آغوشتان نمی گیرد . من این طوفان زده فرزند پاییز . این دخترک باران وبهانه و خوشبختی ،قرار می کنم دل بی قرارم را . قرار میکند دل بی قرارش را ،این آمده از سرزمین وحشت و تردید و طوفان. و فصلی دیگر و باز سر فصلی دیگر. چه مقدس است ثانیه های سعادت باران آذر مقدس . و نه آن است که شاملوی بزرگ خود می سراید ... مگر نه انکه فروغ ایزدی آذر مقدس است و هیجده ماه نهم . لذت قدم زدن های برفی اسفند را تکرار می کند . چه پر دلواپسی ست این دل دلهای عاشقانه ی خزان زده . این بی ابری و بی بارانی را چه شاد شاد به زمستان پینه زدم . دستان فرتوتم دیگر نوای همدلی با این سرنوشت چرخان را ندارد. دیگر حتی جادوی پاییز و خزان هم این خوشرنگی را جاودانه نمی کند . من دلم همین ماه مهربان را می خواهد . تولد اهورایی ات .... چه ترکیبی .... بارالهاما.... خداوند همیشه مقدس من در این یگانه روز جاودانگی.... پر پیداست که پنجره پندارم دیگر از اندیشه ی نیک تو سرشار است و قصه ی فراموشی نمی داند . . . . و این است راز جاودانگی نام ها و یادها. با طرحی از خنده و خوشبختی خنده های متهوع و گامها بی صدا بازاین الهام ترین الهام ها این دخترک بهانه های ساده ی خوشبختی برای بزرگ نشدنهای بی دلیل و نشکفتن های پی در پی فصل پنجم عمرش را نذر کرده . نذر آن اسفند دود و درد . هیجدهمین روز از نهمین ماه باران باران آنقدر نوشتم باران که خیال دفترم هم خیس است! لذت قدم زدن همپای بی تویی ... بی تویی را به دار می آویزم و پرده ی پنجره را اسیر گره ایی می سازم و آسمان را مصلوب چشمانت ای اهورای عشق و شهادت. راستی متبرک باد نام تو ... فروغ چقدر جایت خالی ست در این حوالی تردید و دلواپسی. لعنت به روزهای اردی بهشت.این گلهای بی بهشت . . . . خنده ات می گیرد از این همه خود ستایی... بخند نازنین ،بی تردید و ترانه . که عشق یادگار قبیله ی شهید من است . این حروف زبان مادری چقدر شیرین و مبارک است وقت تلفظ واژه ی عشق...عه شق ..... تا انحنا بخشیدن به لبان برآماسیده و گرگرفته ات از تب دوست داشتن از فاصله ی این تکرار مقدس. تا تو نبودی حالم بد می شد من نه از ته حلق که از اعماق وجودم هنوز هم موسیقی ت ر د ی د این ترانه های م ت ه و ع دوست داشتن را در اکستر باران همصدایی می کند چه اًُپرایی... نو عروس ولایت قاصدکهای بی پروا ت و ل د پاییزیت مملو پرواز با د... خداوندگار احساس،عشق من و این توهم من و این هجوم یاغی بی توی من و این نت های بی صدا این عشق بازی های بی عاشق هه .... بخند و کنار تمام خنده هایت از این قرون خسته ی انسان گذر کن از این خیابان های شهرت که باران بوسیدشان و این برفهای یادش به خیری و این ما را که سلامت هیچ دری نگشود. بوق ماشین های غربت ، عق ام می گیرد . هیچ هوسی نیست . یک دانه گندم ،گندم نبود . جو هم می ارزد می ارزد اگر اینگونه نبود که بر ساز سفر زخمه نمی شدم .نمی شدیم دلم هوای صدای خالق کاشفان فرتن شوکران کرده خالق شرابه های سیمین باران بر پهنه آسفالت خیابان چه وهمی در این بامداد یکشنبه آذر این۱۸ پاییز بی پایان . . . دیوانگی ست ، وهمی دیوانه گونه است این دوست داشتن . از استفراغ دوست داشتن . یخ زده ام . یخ زده ام ... از شدت اندیشه های احمقانه ی عاشقیت اصلا لعنت به این سالها. حیف نباشد در انتظار شنیدن صدای کسی باشی که تو را دلیل زنده بودن می داند و هیچ خبری نیست . نه گوشهایم هنوز هم قدرت شنیدن دارد این تویی که بی صدایی. بامداد۱۸ آذر مقدس رسید و تو ... ساکتی . چه سکوت بی معنایی . اصلا آزار دهنده است . اشکالی ندارد یاد می گیرم که منتظر نباشم . یاد می گیرم که بعد از همه دوستان و اطرافیانم تبریکت را بشنوم. من که نیستم تو بی صدایی تو خاموشی . همین حالا که تازه تازه یک ساعت از بامداد گذشته از تو هیچ خبری نیست جز بی خبری . اشکالی ندارد عادت می کنم . عادت می کنیم . تا تیغ آفتاب سینه ی آسمان را ندرید و ابرها پاره پاره نشدند تا استاد سلام نداد ، تادوستان بوسه های بی دریغشان را نثار گونه های یخ زده ام نکردند ، تا شیرینی به سال عدد بیست و دو را بر لبان سرخشان مزه نکردند . تا هجوم تبریک بیگانه ها دوره ام نکرد از تو هیچ خبری نشد .آنهم درست وقتی که دیگر استاد آمد و تو هم از اعماق دل دلهای بی وجودیم صدایم زدی... صدا . کبوتری هم که نباشد باز پرواز که هست . آسمان که هست . کاش سر کلاس نظریه ها کسی می آمد و نظریه ایی می داد ... دال بر عاشقیت و اثباتش . نظریه ایی مبنی بر دوست داشتن . مبنی بر همین لفظ مقدس که به زبان چرخان انساها مبدل گشته . کاش کسی هم از فقر دوستی و احساس ، شعور می نوشت . نه گلم . نرنج . که تو تازه ریشه دوانیده ایی در این گلدان تن ، این خاک وجود. ولی زندگی به بهانه زنده است و به دلخوشی های کوچک و معصومیتهای آدمی پایبند همین بودنهای ساده است. همین هاست که خوشبختی را شهامت تکرار می بخشد که می شوند من دخترک بهانه های ساده ی خوشبختی این دلهره های کوچک زند گی راستی تو آخرین شدی باور کن به همین خدای عشق. من نمی ترسم ولی دنیا ترس دارد . زندگی تردید و تو .... هیچ گلم ، همین هیچ دلگرمم می کند به ماندن به رفتن حتی برای نرسیدن که گاهی رسیدن یعنی تمام شدن . . . . بگذریم کل آذر و تولد و زیارت و ازدواج بهانه شد تا بگویم بهانه های ساده ی خوشبختی من یک سالگیتان مبارک. فرزندان چله و دلنگرانی های جوانی. ۱۸ آذر۸۶ به بهانه ی تولد و یک سالگی بهانه هایم. من له ئێوارهکانی ئهم شاره له سینگه شهقارهکهی شهقامهکانی له بای زریانی پاییزی دهترسم! رێگای ماڵم لێ ون بووه... من له تاپوهکانی خهوی یاسهمین له لای لایی بێ دایکی باران له ههتیو بوونی خهیاڵهکان دهترسم رێگای ماڵم لێ ون بووه...
| Design By : Night Skin |


